خاطره های کرم دندون از استادای دانشگاه خیلی بامزه است. مخصوصا اين يكي كه با روحيات من هم خيلي جوره!
"یکی از اساتید محترم به طرز عجیبی ضد (آنتي) فمینیست است و اکثر دختر های دانشکده هم به طرز عجیبی از او شاکی هستند ... دختر های دانشکده تصمیم گرفته بودند که اگر استاد یک بار دیگر مطلب ضد فمنیستی بگوید دسته جمعی از کلاس خارج شوند . یکی از بچه ها این موضوع را به استاد می گوید و استاد همین که وارد کلاس می شود می گوید: سر راه که می اومدم دیدم کلی دختر توی یک صف ایستاده اند .... رفتم جلو پرسیدم قضیه چیه که گفتند : کوپن شوهر می دهند!
استاد وقتی حرفش تمام شد همه دختر ها با هم بلند شدند تا از کلاس بیرون بروند که استاد محترم گفت : نروید ... نروید به شما نمی رسد عزیزان ... تا الان دیگه تمام شده است !! "

اون سالا که ما دانشجو بودیم که وبلاگ و این حرفا نبود که! اینترنت TEXT هم به زور بود! يه روزنامه اي داشتيم تو دانشگاه ، بماند كه اسمش چي بود. ولي يه ستون داشت به اسم «استاد عزيز ما». نكته هاي نابي توش مي نوشتن. بعضي هاش انصافن شاهكار بود. اميدوارم بعضي هاش يادم بيار براتون بنويسم. ولي نكته اينجاس كه بعدا كه خودمم رفتم توي دار و دسته شون فهميدم خيلياش رو از خودشون در ميارن يا به يه سوژه كوچيك كلي آب و تاب ميدن.
دلم هواي دانشگاه رو كرد...
***
من فعلن نمی دونم چطور یه لینکدونی روزانه راه بندازم. بنابر این میام و همین پستها رو ادیت می کنم.
پس:
وقتي از هر آنچه در اين سرزمين تئاتر نام گرفته بيزار مى شويم : اولين كارم اين خواهد بود كه به جز سالن اصلى و چهارسو درهاى همه آن دخمه هايى كه زير عنوان تالار و سالن و كارگاه و غيره فعاليت مى كنند را مى بندم و به جايگاه اوليه و واقعى شان يعنى انبار لباس و دكور و آكسسوار و حتى پاركينگ براى اتومبيل تماشاگران برمى گردانم. ادامه...