تبليغاتX
پتک

پتک

سخن می گوید ...

 

همه عین پارکومتر می مونن برای اینکه کنارشون بتونی پارک کنی باید هی دم به ساعت یه چیزی بریزی تو حلق بازشون...

حامد

 

+ نوشته شده در  بیست و هفتم دی 1384ساعت   توسط   | 

 

بخشي از نوجواني من با قصه‌هاي خوب براي بچه‌هاي خوب گذشت، مجموعه‌اي بسيار ارزشمند و دوست‌داشتني كه پيش از من برادرم خوانده بود و مدتها از چاپ‌شان مي‌گذشت. محتواي هر جلد، از يكي از آثار بزرگ ادبي اقتباس شده بود: قصه‌هاي كليله و دمنه، قصه‌هاي مثنوي، ... كاغذ كاهي داشتند و جلد شوميز، و آنقدر بازخوانده بودم‌شان كه چيزي از شيرازه‌شان باقي نمانده بود.

نمي‌دانم بر اين چاپ‌هاي جديد كه چند سالي است به بازار آمده، چه رفته است اما متن كتابها از استاد مهدي آذر يزدي، پير داستان‌گوي كودكان ايراني است و تصويرها در بعضي جلدها، كار استاد فقيد مرتضي مميز. اميدوارم چاپهاي جديد هم اين شاهكارهاي تصويرگري را با خود داشته باشند.

من با اين كتابها، با قصه‌ها و تصويرهاشان بزرگ شده‌ام و نام مرتضي مميز همواره احترام عميق مرا برانگيخته است. يادم هست كه به نقاشيها خيره مي‌شدم و داستان راوي با شخصيتهاي تصوير شده از برابرم همچون فيلمي مي‌گذشت، و بعدها نيز كه آثار ادبي مورد اقتباس را مي‌خواندم، تصويرها برايم تداعي مي شدند، انگار به سنگ بركنده باشندشان...

 

بنگريد!

نمي‌شنويد همهمه بازرگانان را بر سر چاه يوسف؟

                                   يوسف بر سر چاه - اثر مرتضي مميز

 

+ نوشته شده در  ششم آذر 1384ساعت   توسط   | 

 

«مردن يعنی تو پيشاپيش مرده‌اي، در گذشته‌ای عتيق، از مرگی که مرگِ تو نبود، مرگی که تو نه آن را شناخته‌ای نه آن را زيسته‌اي، مرگی که در سايه‌يِ تهديدش به زيستن فراخوانده شده‌ای. از اين پس در آينده انتظارش را می‌کشی، آينده‌ای می‌سازی تا عاقبت اين مرگ را ممکن کنی ـ ممکن يعنی چيزی که اتفاق خواهد افتاد و به حوزه‌يِ تجربه تعلق خواهد گرفت.»

 

                                              

موریس بلانشو٬ برگردان کیوان طهماسبی

+ نوشته شده در  هفتم آبان 1384ساعت   توسط   | 

 

چشمانت،

نزديکترين ستاره است

و دستانت٬

داغترين آتش،

وقتي شب قطبي

بر يقين من

آوار مي شود.

 

اي بودنت حضور شگفت انگيز ستاره و آتش!

بيا

تا در بلندترين نماز ممکن

                                    ببوسمت.

 

                                                            4/9/1378

                                                      بازنويسي 1384

 

+ نوشته شده در  سی ام مهر 1384ساعت   توسط   | 

 

لطفا یک نفر سیفون را بکشد.

 

 

+ نوشته شده در  نوزدهم مهر 1384ساعت   توسط   |